تبلیغات
.......::ببوهونیا::.........
 
.......::ببوهونیا::.........
 
 
جستجو
نویسندگان
آمار وبلاگ
کل بازدید :

بازدید امروز :

بازدید دیروز :

بازدید این ماه :

بازدید ماه قبل :

تعداد نویسندگان :

تعداد کل پست ها :

آخرین بازدید :

آخرین بروز رسانی :

cry.jpg

چقدر سخته چیزی که تا دیشب بود یادگاری صبح بلند شی و ببینی که دیگه دوسش نداری

چقدر سخته که بغض داشته باشی ،اما نخوای کسی بفهمه

چقدر سخته که عزیزترین کست ازت بخواد فراموشش کنی

چقدر سخته که سالگرد آشنایی با عشقت رو بدون حضور خودش جشن بگیری

چقدر سخته که روز تولدت ،همه بهت تبریک بگن بجز اونی که فکر می کنی بخاطرش زنده ای

چقدر سخته که غرورت رو بخاطر یک نفر بشکنی بعد بفهمی که دوست نداره

چقدر سخته که همه چیز رو بخاطر یک نفر از دست بدی ، اما اون بگه نمی خوامت

چقدر سخته که نباشه هیچ جائی برای آشتی بی وفاشه اونکه جونتو واسش گذاشتی

چقدر سخته تو زمستون غم بشینه رو برفا می سوزونه گاهی قلب رو زهر تلخ بعضی حرفا

چقدر سخته اون کسی که اومد و کردت دیوونت هوساش وقتی تموم شد بگه پیشت نمیمونه

چقدر سخته اون که می گفت واسه چشات میمیره بره و دیگه سراغی از تو و نگات نگیره

چقدر سخته تا یه روزی حرفای اون باورت شه نکنه یه روز ندامت راه تلخ آخرت شه

چقدر سخته که دلی رو با نگات دزدیده باشی وسط راه اما از عشق یه کمی ترسیده باشی

چقدر سخته توی پاییز با غریبی آشنا شی اما وقتی که بهار شد یه جور ازش جدا شی

چقدر سخته واسه ی اون بشکنه یه روز غرورت اون نخواد ولی بمونه همیشه سنگ صبورت

چقدر سخته اون که دیروز تو واسش یه رویا بودی از یادش رفته که واسش تو تموم دنیا بودی

چقدر سخته یه شب واسه چیدن ستاره بری ولی تا رسیدی اونجا ببینی روز شد دوباره

چقدر سخته توی چشمای کسی نگاه کنی که تمام مهرت رو ازت دزدیده و به جاش یه زخم همیشگی به قلب تو هدیه داده و به جای اینکه لبریز از کینه و نفرت بشی حس کنی که هنوز دوستش داری

چقدر سخته وقتی پشتت بهش دونه های اشک گونه های تورو خیس کنه اما مجبور بشی بخندی تا نفهمه که هنوزم دوسش داری

چقدر سخته دلت بخواد دستت رو باز به دیواری تکیه بدی که یه بار زیر آوار غرورش همه ی وجودت له شده

چقدر سخته تو خیالت ساعتها باهاش حرف بزنی اما وقتی دیدیش هیچی جز سلام نتونی بگی

چقدر سخته گل خودتو تو یه باغ دیگه ببینی هزار بار تو خودت بشکنی وآروم زیر لب بگی: 

گل من باغچه نو مبارک






نوع مطلب :
برچسب ها :
ارسال شده در: جمعه 7 آبان 1389 :: توسط : حسین

خداوندا نمی دانم

http://pichak.net/themes/01/07/image/pichak.net.jpg

خداوندا نمی دانم
در این دنیای وانفسا
كدامین تكیه گه را تكیه گاه خویشتن سازم
نمیدانم
نمی دانم خداوندا.
در این وادی كه عالم سر خوش است و دلخوش است و جای خوش دارد.
كدامین حالت و حال و دل عالم نصیب خویشتن سازم
نمی دانم خداوندا
به جان لاله های پاك و والایت نمی دانم
دگر سیرم خداوندا.
دگر گیجم خداوندا
خداوندا تو راهم ده.
پناهم ده .
امیدم خداوندا .
كه دیگر نا امیدم من و میدانم كه نومیدی ز درگاهت گناهی بس ستمبار است و لیكن من نمیدانم
دگر پایان پایانم.
همیشه بغض پنهانی گلویم را حسابی در نظر دارد و می دانم كه آخر بغض پنهانم مرا بی جان و تن سازد.
چرا پنهان كنم در دل؟
چرا با كس نمی گویم؟
چرا با من نمی گویند یاران رمز رهگشایی را؟
همه یاران به فكر خویش و در خویشند. گهی پشت و گهی پیشند
ولی در انزوای این دل تنها . چرا یاری ندارم من . كه دردم را فرو ریزد
دگر هنگامه ی تركیدن این درد پنهان است
خداوندا نمی دانم
نمی دانم
و نتوانم به كــس گویم
فقط می سوزم و می سازم و با درد پنهانی بسی من خون دل دارم. دلی بی آب و گل دارم
به پو چی ها رسیدم من
به بی دردی رسیدم من
به این دوران نامردی رسیدم من
نمیدانم
نمی گویم
نمی جویم نمی پرسم
نمی گویند
نمی جوند
جوابی را نمی دانم
سوالی را نمی پرسند و از غمها نمی گویند
چرا من غرق در هیچم؟
چرا بیگانه از خویشم؟
خداوندا رهایی ده
كللام آشنایی ده
خدایا آشنایم ده
خداوندا پناهم ده
امیدم ده
خدایا یا بتركان این غم دل را
و یا در هم شكن این سد راهم را
كه دیگر خسته از خویشم
كه دیگر بی پس و پیشم
فقط از ترس تنهایی
هر از گاهی چو درویشم
و صوتی زیر لب دارم
وبا خود می كنم نجوای پنهانی
كه شاید گیرم آرامش
ولی آن هم علاجی نیست
و درمانم فقط درمان بی دردیست
و آن هم دست پاك ذات پاكت را نیازی جاودانش هست






نوع مطلب :
برچسب ها :
ارسال شده در: جمعه 7 آبان 1389 :: توسط : حسین
پدر...
مردی مقابل گل فروشی ایستاد.او می خواست دسته گلی برای پدرش که در شهر دیگری بود سفارش
دهد تا برایش پست شود
 
وقتی از گل فروشی خارج شد ٬ دختری را دید که در کنار درب نشسته بود و گریه می کرد. مرد نزدیک دختر رفت و از او پرسید :
دختر خوب چرا گریه می کنی ؟
دختر گفت : می خواستم برای پدرم یک شاخه گل بخرم ولی پولم کم است . مرد لبخندی زد و
گفت :با من بیا٬ من برای تو یک دسته گل خیلی قشنگ میخرم تا آن را به پدرت بدهی.
 
وقتی از گل فروشی خارج می شدند دختر در حالی که دسته گل را در دستش گرفته بود لبخندی حاکی از خوشحالی و رضایت بر لب داشت. مرد به دختر گفت : می خواهی تو را برسانم ؟ دختر گفت نه ، تا قبر پدرم راهی نیست!
 
مرد دیگرنمی توانست چیزی بگوید٬ بغض گلویش را گرفت و دلش شکست. طاقت نیاورد٬ به گل فروشی برگشت٬ دسته گل را پس گرفت و ۲۰۰ کیلومتر رانندگی کرد تا خودش آن را به دست پدرش هدیه بدهد.
 
شکسپیر می گوید: به جای تاج گل بزرگی که پس از مرگم برای تابوتم می آوری، شاخه ای از آن را همین امروز به من هدیه کن.





نوع مطلب :
برچسب ها :
ارسال شده در: جمعه 7 آبان 1389 :: توسط : حسین
دو خط موازی...

فاصله ها


(دو خط موازی زائیده شدند)

 

پسرکی در کلاس درس آنها را روی کاغذ کشید.

 

آن وقت دو خط موازی چشمشان به هم افتاد .

 


و در همان یک نگاه قلبشان تپید .

 


و مهر یکدیگر را در سینه جای دادند .

 

 

خط اولی گفت :


ما میتوانیم زندگی خوبی داشته باشیم .

 


و خط دومی از هیجان لرزید .

 


خط اولی گفت و خانه ای داشته باشیم در یک صفحه دنج کاغذ .

 


من روزها کار میکنم.

 

میتوانم بروم خط کنار یک جاده دور افتاده و متروک شوم ،

 

 

 یا خط کنار یک نردبام .

 

خط دومی گفت : من هم میتوانم خط کنار یک گلدان چهار گوش گل سرخ شوم ،

 

یا خط کنار یک نیمکت خالی در یک پارک کوچک و خلوت .

 

 

خط اولی گفت : چه شغل شاعرانه ای و حتما زندگی خوشی خواهیم داشت .

 


در همین لحظه معلم فریاد زد : دو خط موازی هیچ وقت به هم نمی رسند .

 


و بچه ها تکرار کردند : دو خط موازی هیچ وقت به هم نمی رسند .

 

 

دو خط موازی لرزیدند .

 

به هم دیگر نگاه کردند .

 

 و خط دومی پقی زد زیر گریه .

 

خط اولی گفت نه این امکان ندارد حتما یک راهی پیدا میشود .

 

 خط دومی گفت شنیدی که چه گفتند .

 

 هیچ راهی وجود ندارد ما هیچ وقت به هم نمی رسیم و دوباره زد زیر گریه .

 


خط اولی گفت : نباید ناامید شد .

 

ما از صفحه خارج میشویم و دنیا را زیر پا میگذاریم .

 

بالاخره کسی پیدا میشود که مشکل ما را حل کند .

 

 


خط دومی آرام گرفت و آن دو اندوهناک از صفحه کاغذ بیرون خزیدند،

 

 از زیر کلاس درس  گذشتند و وارد حیاط شدند

 

و از آن لحظه به بعد سفرهای دو خط موازی شروع شد .

 

 

آنها از دشتها گذشتند ...

 


از صحراهای سوزان ...

 


از کوهای بلند ...

 


از دره های عمیق ...

 


از دریاها ...

 


از شهرهای شلوغ ...

 


سالها گذشت وآنها دانشمندان زیادی را ملاقات کردند .

 

ریاضی دان به آنها گفت : این محال است .

 

هیچ فرمول ریاضی شما را به هم نخواهد رساند .

 

شما همه چیز را خراب میکنید .

 

فیزیکدان گفت : بگذارید از همین الان ناامیدتان کنم .

 

اگر می شد قوانین طبیعت را نادیده گرفت ،

 

 دیگر دانشی بنام فیزیک وجود نداشت .

 

پزشک گفت : از من کاری ساخته نیست ، دردتان بی درمان است .

 

شیمی دان گفت : شما دو عنصر غیر قابل ترکیب هستید .

 

 اگر قرار باشد با یکدیگر ترکیب شوید

 

 ، همه مواد خواص خود را از دست خواهند داد .

 

ستاره شناس گفت : شما خودخواه ترین موجودات روی زمین هستید

 

 رسیدن شما به هم مساویست  با نابودی جهان .

 

دنیا کن فیکون می شود سیارات از مدار خارج میشوند کرات با هم تصادم

 

می کنند نظام دنیا از هم می پاشد .

 

چون شما یک قانون بزرگ را نقض کرده اید .

 

فیلسوف گفت : متاسفم ... جمع نقیضین محال است .


و بالاخره به کودکی رسیدند کودک فقط سه جمله گفت :

 

شما به هم می رسید .

 


نه در دنیای واقعیات .

 


آن را در دنیای دیگری جستجو کنید .

 

دو خط موازی او را هم ترک کردند و باز هم به سفرهایشان ادامه دادند .

 


اما حالا یک چیز داشت در وجودشان شکل می گرفت .

 


« آنها کم کم میل رسیدن به هم را از دست می دادند »

 


خط اولی گفت : این بی معنیست .

 


خط دومی گفت : چی بی معنیست ؟

 


خط اولی گفت : این که به هم برسیم .

 


خط دومی گفت : من هم همینطور فکر میکنم و آنها به راهشان ادامه دادند .

 

 

یک روز به یک دشت رسیدند .

 

یک نقاش میان سبزه ها ایستاده بود و بر بومش نقاشی میکرد .

 


خط اولی گفت : بیا وارد آن بوم نقاشی شویم و از این آوارگی نجات پیدا کنیم .

 


خط دومی گفت : شاید ما هیچوقت نباید از آن صفحه کاغذ بیرون می آمدیم .

 


خط اولی گفت : در آن بوم نقاشی حتما آرامش خواهیم یافت .

 


و آن دو وارد دشت شدند و روی دست نقاش رفتند و بعد روی قلمش .

 

 

نقاش فکری کرد و قلمش را حرکت داد

 


و آنها دو ریل قطار شدند که از دشتی می گذشت

 

و آنجا که خورشید سرخ آرام آرام پایین

 

 می رفت سر دو خط موازی عاشقانه به هم رسیدند.






نوع مطلب :
برچسب ها :
ارسال شده در: جمعه 7 آبان 1389 :: توسط : حسین
لحظه خدافظی به سینه ام فشردمت

اشک چشمام جاری شد دست خدا سپردمت


دل من راضی نبود به این جدایی نازنین
 
عزیزم منو ببخش اگه یه وقت آزردمت

گفتی به من غصه نخور میرم و برمی گردم

همسفر پرستوها میشم و بر می گردم

گفتی تو هم مثل خودم غمگینی از جدایی

گفتی تا چشم هم بزنی میرم و بر می گردم

عزیز رفته سفر کی برمی گردی

چشمونم مونده به در کی برمی گردی

رفتی و رفت از چشام نور دو دیده

ای زعالم بی خبر کی برمی گردی

غمگین تر از همیشه به انتظار نشستم

پنجره امیدمو هنوز به روم نبستم

پرستوهای عاشق به خونشون رسیدن

اما چرا عزیز دل هرگز تورو ندیدم

گفتی به من غصه نخور میرم و برمی گردم

همسفر پرستوها میشم و بر می گردم

گفتی تو هم مثل خودم غمگینی از جدایی

گفتی تا چشم هم بزنی میرم و بر می گردم

عزیز رفته سفر کی برمی گردی

چشمونم مونده به در کی برمی گردی

رفتی و رفت از چشام نور دو دیده

ای زعالم بی خبر کی برمی گردی


عزیز رفته سفر کی برمی گردی

چشمونم مونده به در کی برمی گردی

رفتی و رفت از چشام نور دو دیده

ای زعالم بی خبر کی برمی گردی

عزیز رفته سفر کی برمی گردی

چشمونم مونده به در کی برمی گردی

رفتی و رفت از چشام نور دو دیده

ای زعالم بی خبر کی برمی گردی





نوع مطلب :
برچسب ها :
ارسال شده در: جمعه 7 آبان 1389 :: توسط : حسین
( کل صفحات : 22 )    1   2   3   4   5   6   7   ...